آب زنيد راه هين که نگار می رسد مژده دهيد باغ را بوی بهار می رسد
راه دهيد يار را ، آن مه ده چهار را کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد
چاک شده ست آسمان،غلغله ای ست در جهان عنبر و مشک می دمد ،سنجق يار می رسد
رونق باغ می رسد، چشم و چراخ می رسد غم به کناره می رود ، مه به کنارمی رسد
تير روانه می رود ، سوی نشانه می رود ما چه نشسته ايم پس؟شه زشکار می رسد
باغ سلام می کند سرو قيام می کند سبزه پياده می رود ، غنچه سوار می رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب می خورند ! روح خراب و مست شد، عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما،خامشی است خوی ما زان که زگفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد
"مولوی"
شبهایی زمستانی را بخاطرم آوردی که در کنار پدر " بخش ۵ " را با اجرایی دوست داشتنی تماشا می کردیم.

امروز هفتم بهمنه .
تولدش .
نور چشم ! چه آرام پر کشیدی تو ... ساده و سهمگین ... و چه سنگین و سخت ... زیبا بود و بس پر شکوه
مبارکت باشد.
چرا بعضیا انقد بی جنبه اند خب .کم خودمون مشکل داریم مزاحم تلفنی هم پیدا کردیم.
به یکی هم که می گی میگه: حتما یه کاری کردی دیگه ، چرا من مزاحم ندارم .
خودمون هم شدیم تقصیر کار !

پله برقی ها هم چادر از سرما می کشند .
خودم رو به خواب زدم تا دیگه نتونی بیدارم کنی...
از وببگردی افتادم و آپ کردن هم دیگه نمی چسبه .اون موقع ها دانشجو بودیم وقت و فکرم آزاد بود ، البته واسه من که اهل درس خوندن نبودم . از وقتی شاغل شدم از خیلی چیزها افتادم ؛ از خیلی چیزهای خوب . راستش پشیمونم از کار کردن .نه این اون کاریه که من دنبالش بودم نه این محیط اون محیطی بود که من فکرش رو می کردم . این حس که تو این محیط کاری چیزی گیر آدم نمیاد و فقط تو این محیط آدم ...می ره انقد فکرم رو انقد مشغول کرد که چند بار خواستم دیگه دست از کار بکشم اما درآمد نذاشت . دنبال این بودم برای رهایی از مشغله کاری کلاسهای مختلف ثبت نام کنم تا اینکه ماه پیش از مریم شنیدم حوزه دانشجویی ثبت نامش شروع شده منم که چند سالی بود دغدغه های رفتن به اینجور کلاسها رو داشتم و با بهانه های مختلف نرفتم فرصت رو غنیمت شمردم و با سر رفتم ح.و.ز.ه د.ا.ن.ش.ج.وی.ی ع.ل.و.م اس.ل.ا.م.ی ا.م.ی.ر.ک.ب.ی.ر ثبت نام کنم .