امروز رفتم ...(سیکرت بمونه فعلا ).هماهنگی های لازم رو انجام بدم واسه کار آموزی .
شکر خدا کار آموز می خواستن اما از اونجا که که بنده از همان ابتدا اعتراف به نا وارد
بودن در خبر نویسی و گزارش نویسی کردم و مدیرت اونجـا هم فرمودن کاره اصلی در
روابط عمومی همینه ، بازهم هنوز مشخص نیست چی می شه.فعلا که نامـــه از دانشکده
گرفتم و بردم خدمتشون. اما تا حدی خوش بینم ، چون صحبت که می کردیم با مدیریت
اونجـــا ، جای منم مشــخص کرد که کجا باشه .البته اینم گفت که نامه رو باید حراست
هم تایید کنه.
علاوه بر این، ... هم رفتم(اینم سیکرته) ، اونجا کار آموز لازم نداشت ، اما مسئولش گفت
می تونم معرفیت کنم چند جای دیگه و حتی اگه خوب هم کار کنی ممکنه استخدام هم بشی .
چه آقای خوبی بود ، می خــــــواست اگه کمکی از دسـش بر می آید انجام بده.
حالا قرار فردا زنگ بزنم جواب از هر دو جا بگیرم .
پ ن 1 : یه هفته هست فقط دارم میرم دنبال همینجور کارها ، خیلی خسته می شم اما احساس
رضــــــایتمندی دارم از اینکه دوندگی هایی که می کنم حداقل بیهوده نیست. اون زمانهایی
که تعطیلات بود و صبح تا شب ، شب تا صبح می خوابیدم یا بیکار بودم از این حسای خوب نداشتم.
پ ن 2 : من که حوزه ی کاری رشته ای که می خونم رو دوس دارم ، اما مثل اینکه به دوست
دارم دوست دارم ختم نمیشه ، باید کلاسهای آموزشی آزاد رو برم اگه بخوام وارد بازار کار شم.
راستش فعلا تا حـــــدی در بی هدفی بسر می برم .یه خورده مشوق باشید لطفا در زندگی تون خب .
پ ن 2 : یه مساله هست برام اینه که این خانوم منشی ها چرا اینطوری هستن ... بهش می گم مدیرت هست ... میگه نــــه ... اومدم برم بیرون ، دیدم آقای مدیر زنده و سلامت از اتاقشون اومد بیرون . البته بنده خدا زیادم سلامت نبود ،سرمای حسابی خورده بود .منم به منشی گفتم : خب موردی نیست همون فردا میام که خودتون فرمودین و اومدم بیرون . چه ادا و اصولهایی دارن واقعا این مدیران ، (نیستیم و جلسه داریم و وقت نداریم ؛ دست به سر کردن های الکی دیگه ) ... خدایا زد واینجانب مدیر شدیم ما رو از اینجــــــور ادا اصولها دور بدار .
اینم یه عکس ِ نا مرتبط با موضوع که بنظرم جالب بود .

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 6:15 بعد از ظهر
|