تبليغاتX
آسـمـون کـویـر
از خداوند بخواه هرگز تنهایت مگذارد ، که ما بی او هیچ ِ هیچیم


آسـمـون کـویـر









دیروز چهارشنبه بعد از اتمام راه پیمایی سیزدهم آبان ماه سوار بر اتوبوس ِ قدس روانه مقصد شدم . شما تا به حال اتوبوسهایی را که روانه ی شمال تهران می شوند سوار شده اید ؟ در این اتوبوسها نسبت به بقیه اتوبوسها بعضی اوقات بحث ملت و دولت و حکومت و گاهی هم امت خیلی گرم تره ،.دیروز هم که بی مناسبت نبود و خانوما در اون صندلی های مجاور دور هم نشسته بودند به بحث و بررسی . زیاد توجه نمی کردم چی می گن .اتوبوس در ترافیک به آرامی داشت به راه خودش ادامه می داد که نزدیکهای سید خندان تقریبا نزدیک به هویزه ، خیابون رو که از پنجره نگاه می کردم دیدم مردم یه طوری با دستمال و آستین و مقنعه دهانشون رو گرفتن. یه مقدار جلوتر دمه یکی از ورودی های وزارت خونه یک نفر لباس نظامی با باتوم یا باطوم یا شایدم چیزی مثل این داشت یه پسره جوان رو که بسیار ساده ظاهر بود رو می زند . یکهو همه مسافرا ریختن دمه پنجره اتوبوس ، .بعضی مسافرا هرچی فحش دلشون می خواست و هرچی نفرین بود نثار اون جوان باتوم به دست کردند ، یه خانومی هم تو اتوبوس از دیدن این صحنه گریه اش گرفته بود . از جایم تکان هم نخوردم ، تا به حال مستقیم اینطور صحنه ای رو ندیده بودم ..بیش از اینکه دلم برای آن جوان ِ ساده چهره ی کتک خورده سوخته باشه دلم برای اون جوانی سوخت که داشت کتک می زد .  کاری ندارم که اون به چه حقی و به خاطر کدام گناه ، پسر جوان رو می زد ؛ اون خودش بود و خدای خودش . اما این حق هم به خودم نمی دادم که یک نفر رو از پشت شیشه های اتوبوس به باد نفرین فحش و نا سزا بگیرم .

از این بگذریم ... اتوبوس به راه خود ادامه داد و به سید خندان که رسیدم همه اتوبوس سرفه شان گرفت و چشمان من هم سوخت . توی خیابان هم که همه دهانشان را پوشانده بودند ... تا به حال گاز اشک آور ندیده بودم . خیابان از حد معمول شلوغ تر بود و گروهای انتظامی و نظامی آماده باش بودن .

از این بگذریم ... حسینه ارشاد پیاده شدم و از بین چند تا گاردی عبور کردم و به سلامت به کلاسم رسیدم . چند ثانیه بعد از من یک دختر محجبه با آه ناله وارد کلاس شد ...همان دختری بود که با هم از اتوبوس پیاده شده بودیم .استاد که حالش را جویا شد  ، خانوم ادعا داشت با باتوم (؟) زده بودنش !  و من  

پ ن : دیروز یه جرقه بود واسم ... واسه یه شروع

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 2:20 بعد از ظهر      | 


 

وقتي دلت هوايي حرم مي‌شود، وقتي دلت پر مي‌كشد براي پركشيدن كبوترهاي آسمان حرم، وقتي تشنه نوشيدن جرعه‌اي

 از خنكاي گواراي سقاخانه‌اي، وقتي به سرپناهي امن و دستاني مهربان و بخشنده نيازمندي، وقتي...

 تو از پشت آن همه فاصله و فرسنگ، با آن‌همه روزمرگي، مي‌خواهي اما هميشه نمي‌تواني بار

سفر ببندي و راهي مشهد الرضا(ع) شوي

 

السلام علیک یا علی بن موسی علیه السلام

 

یا علی بن موسی سلام ما را پذیرا باش  

و یاریمان کن تا مهدوي باشیم  ولياقت انتظارش را بيابيم؛ و آنگاه كه با 

حضورش،بهار مهمان دلها مي‌گردد؛ ما در ركاب او باشيم و تو دلشاد از اين خدمت.

 

غريب ما هستيم/ لطف شما /رسيدگي به غربت ماست.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 6:34 بعد از ظهر      | 


 

امروز رفتم ...(سیکرت بمونه فعلا  ).هماهنگی های لازم رو انجام بدم واسه کار آموزی .

 شکر خدا کار آموز می خواستن اما از اونجا که که بنده  از همان ابتدا اعتراف به نا وارد

 بودن  در خبر نویسی و گزارش نویسی کردم  و مدیرت اونجـا  هم فرمودن کاره اصلی در

 روابط عمومی همینه ،  بازهم هنوز مشخص نیست چی می شه.فعلا که نامـــه از  دانشکده

گرفتم و  بردم خدمتشون. اما تا حدی خوش بینم ،  چون صحبت که می کردیم با مدیریت

 اونجـــا ، جای منم مشــخص کرد که  کجا باشه .البته اینم گفت که نامه رو  باید حراست

 هم  تایید کنه.

علاوه بر این،  ... هم  رفتم(اینم سیکرته) ، اونجا کار آموز لازم نداشت ، اما  مسئولش گفت

 می تونم معرفیت کنم چند جای دیگه  و حتی  اگه خوب هم  کار کنی ممکنه استخدام هم بشی  .

چه آقای خوبی بود ، می خــــــواست اگه کمکی از دسـش بر می آید انجام بده.

حالا قرار فردا زنگ بزنم جواب از هر دو جا بگیرم .

پ ن 1 : یه هفته هست فقط دارم میرم دنبال همینجور کارها ، خیلی خسته می شم  اما احساس

 رضــــــایتمندی دارم از اینکه  دوندگی هایی که می کنم  حداقل بیهوده نیست.  اون زمانهایی 

که تعطیلات بود و صبح تا شب ، شب تا صبح می خوابیدم یا بیکار بودم  از این حسای خوب نداشتم.

پ ن 2 : من که حوزه ی کاری رشته ای که می خونم رو دوس دارم ، اما مثل اینکه به دوست

 دارم دوست دارم ختم نمیشه ، باید کلاسهای آموزشی آزاد رو برم اگه بخوام وارد بازار کار شم.

راستش فعلا  تا حـــــدی در   بی هدفی بسر می برم .یه خورده مشوق باشید لطفا در زندگی تون خب . 

پ ن 2 :  یه مساله هست برام اینه که این خانوم منشی ها چرا اینطوری هستن ... بهش می گم مدیرت هست ... میگه نــــه ... اومدم  برم بیرون ، دیدم آقای مدیر  زنده و سلامت  از اتاقشون اومد بیرون . البته بنده خدا زیادم سلامت نبود  ،سرمای حسابی خورده بود  .منم به منشی گفتم : خب موردی نیست همون فردا میام که خودتون فرمودین و اومدم بیرون    . چه ادا و اصولهایی  دارن واقعا  این مدیران ، (نیستیم و جلسه داریم و وقت نداریم ؛  دست به سر کردن های الکی دیگه   ) ... خدایا زد واینجانب  مدیر شدیم ما رو از اینجــــــور ادا اصولها  دور  بدار .

 

اینم یه عکس ِ نا مرتبط با موضوع  که  بنظرم جالب بود  .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 6:15 بعد از ظهر      | 


 

تو فکر عوض کردن خونه ایم ، فکر هم که نه ، دیگه رفتنی شدیم .

من یکی که از حق ۳۳  درصدی خود گذشتم و تصمیم رو در تعویض خونه گذاشتیم بر عهده ی مادر جان.

با این حال برای وارد شدن به خونه ی جدید رضایت چندانی ندارم

خونه ی جدید ؛ قدیمی و بزرگتره ، حیاط و باغچه داره ، کنار دست خونه ی خاله و مامان بزرگم هست

من نمی گم همش بده

اما جالبه

همه آپ دیت می شن ، کهنه رو با نو تعویض می کنند ؛ ما یادمون اومده بازگشتی به گذشته بزنیم اونم سال هزار و سیصد و چهل و دو

من فکر می کنم یه الاغ هم داشتیم بد نمی شدا ، این حیوونکی الاغه خطرش هم کمتره ، شاید راضی شدن واسمون خریدن

راستش یه خونه دو طبقه متعلق به عصر محمد رضا پهلوی یکم مخوف هم هست دیگه

من نمی خوام ، نمی شه هم رای ام رو پس بگیرم

تقریبا همه چی آماده ست

...

دنبال یه جا هستم واسه کار آموزی

خواستم خودم یه جا پیدا کنم

بترتیب استانداری ، گمرک ، پست و شایدم وزرات ارتباطات باید یه سری بزنم

سازمان تبلیغات اسلامی هم که رفتیم گفت خانوم نمی گیریم مگر گرافیک

با سیستم گوشیم حساب کردم اگه بخوام برم دانشکده  و برگردم روزانه کمی بیش از 5 کیلو متر پیاده روی دارم

از خونه تا ایستگاه اتوبوس ،از ایستگاه اتوبوس تا دانشکده ،از کلاس طبقه اول به  کلاس طبقه  چهارم ، از دانشکده تا ایستگاه ، از ایستگاه تا مترو ... اون همه پله مترو ...خلاصه راه زیاده

و نصف عمرمون تو راهیم فقط برا اینکه دو ساعت بنشینیم سر کلاس پی علم ؛پشته خمیازه های کشدار  وبه حرفهای کپی شده ی بعضی اساتید گوش بدیم .

خدایا !  وقتی تو نیستی
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 8:49 بعد از ظهر      |